X
تبلیغات
من سادگی و صفایت را ای ترکمن می پرستم

من سادگی و صفایت را ای ترکمن می پرستم

هرچه دل تنگت میخواهد بنویس ، از زادگاهت از جایی که دوست داری پیشرفتشو ببینی

داستان عبرت آمیز

یک کشتی مسافربری گرفتارتوفان گردید و غرق شد  . تنها دو مرد از آن کشتی جان سالم بدر برده و با رنج و تقلای زیادی خود را به جزیره ای کوچک و متروک رساندند . بعد از چند ساعت که حالشان کمی بهتر شد ، شروع به جستجو پیرامون خود پرداخته  و بزودی دریافتند که برای ادامه زندگی و یا نجات از آن وضع فلاکت بار ، تنها چاره ای که دارند ، دعاست

جزیره بسیار کوچک بود و تنها قسمت کمی از آن سرسبز بود و باقی آنرا زمینی خشک و بایر فراگرفته بود .  مسافر اول به دومین مرد نجات یافته پیشنهادی داد بدین منوال که با هم اقدام به  دعا نموده و در صورت اجابت دعای هر یک از آنها ، او حاکم  جزیره شده و میتواند آنرا به دلخواه خود بین دو نفر تقسیم کند ، چرا که معلوم خواهد شد ارج و قرب وی نزد خدا بیشتر از دیگری خواهد بود

هر دو موافقت کرده و شروع به دعا نمودند و اولین چیزی را که خواستند ، غذا بود .  فردای همانروزکه  شروع به جستجو در جزیره کردند  و در همین اثنا  مسافر اولی که پیشنهاد  را داده بود ، درختی کوچک  را یافت که دارای میوه های نسبتا خوبی بود.

او با شادی فریاد زد که : " خدا دعای مرا اجابت نموده است و من میتوانم این جزیره را مطابق میل خود تقسیم میکنم . "  بنابراین  قسمت سرسبز جزیره را که درخت میوه  نیز آنجا قرار داشت به خود اختصاص داده تا هر زمان که گرسنه شد از آن تناول نماید و قسمت خالی و خشک جزیره را به مسافر دوم بخشید . همچنین  جیره غذائی بسیارمختصری برای مسافر دیگر جزیره تعیین کرد.

یک هفته بر همین منوال گذشت .  مسافر اول ، اینبار که بشدت احساس تنهائی میکرد ، دست به دعا برداشت و تصمیم گرفت از خدا تقاضای یک همسر نماید .  از قضا ، فردای همانروز کشتی دیگری در آن حوالی غرق شد و یک زن شنا کنان خود را به جزیره و درست به  قسمتی که -  متعلق به مسافر اول بود - رساند و طرف دیگر همچنان خالی بود.

بزودی مسافر اول دریافت که برای خود و همسرش ، سرپناه ، پوشاک و غذای بیشتری نیاز خواهد داشت ، لذا مجددا اقدام به دعا نمود و با تعجب دید که فردای همانروز تمامی درخواستهای او اجابت گردید  و هر آنچه خواسته بود به یکباره فراهم شده است . این درحالی بود که طرف دیگر جزیره همچنان خالی مانده بود.

سرانجام مسافر اول از زندگی کردن در آن جزیره آنچنان خسته شد که دست به دعا برداشت و طلب نجات از آن جزیره متروک را نمود . بازهم دعایش مستجاب شد و درست فردای همانروز با تعجب دید که یک کشتی در نزدیکی ساحل جزیره و درست در کناره قسمتی که به  وی متعلق بود ،  لنگر انداخته است.

او بلافاصله دست همسرش را گرفته و همچنانکه کشتی  داخل میشد به مسافر دوم که بیحال در گوشه جزیره افتاده و به خواب عمیقی فرو رفته بود ، توجهی نکرد  و پیش خود گفت : "  اگر این شخص پیش خدا ارزشی داشت حداقل یکی از دعاهای او نیز برآورده میشد  . "  بنابراین او را به حال خود گذاشته و سوار بر کشتی شد.

درست در لحظه ای که کشتی داشت جزیره را ترک میکرد ، ندایی آسمانی بگوشش رسید که : " چرا شریک خودت  را در اینجا تنها میگذاری ؟ ! ".

مسافر اول پاسخ داد : " شریکم ؟ .... او که همراهمه  .  "  منظورش ،  خانمش بود.

در همین فکر بود که آن صدای آسمانی دوباره و با لحنی سرزنش آمیز او را خطاب کرد و گفت : " منظورم رفیقته که در جزیره تنهایش گذاشتی ، او تنها کسی بود که دعایش اجابت شد ! ".

مسافر اول که بشدت متعجب شده بود ،  از کشتی پیاده شده و به شتاب نزد رفیقش رفت و او را از خواب بیدار کرد و گفت : " ببینم مگر تو چه دعائی میخواندی که حالا بایستی من بدهکارت بشم ؟ ".

رفیق او با بیحالی و در حالی که چشمانش را بزحمت میتوانست بگشاید  با صدای ضعیفی گفت : " من فقط یک جمله دعا  میکردم و آن این بود که  خدایا تمامی خواستهای دوستم را استجابت کن ".   


جمله روز :  اميد بشر مثل بال براي فرشتگان است.  ویکتور هوگو

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 11:7  توسط برکلی قزل  | 

داستان قشنگ

همسرم نواز با صدای بلند گفت، تا کی می خوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟ 

 

شوهر روزنامه رو به کناری انداخت و بسوی آنها رفت 

تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود 

ظرفی پر از شیربرنج در مقابلش قرار داشت 

آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود

گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟  فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت 

باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خورم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد 

بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟ 
 

دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم

ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی 

بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟ 

نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.

و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد. 

در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم 

وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد 

همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه 

تقاضای او همین بود.  

همسرم جیغ زد و گفت، وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه

گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم 

خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟ 

سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود

آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت 

حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم، مرده و قولش 

مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟ 

نه. اگر به قولی که می دیم عمل نکنیم اون هیچوقت یاد نمی گیره به حرف خودش احترام بذاره 

آوا، آرزوی تو برآورده میشه 

آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود 

صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم

در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام 

چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه 

خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه 

اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده 

نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخره ش کنن 

آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه 

آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین 
 

سر جام خشک شده بودم. و... شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی 

خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 11:6  توسط برکلی قزل  | 

مشکلات و درگیرها در روابط عاطفی وعاشقانه

مشکلات و درگیرها در روابط عاطفی وعاشقانه

مطمئناً شما نیز در زندگی گرفتار این مشکلات شده اید. در بیشتر روابط زن و مرد، همواره مشکلاتی پیش می آید که عمده دلیل آن، تفاوتهای ذاتی و رفتاری زن و مرد است. البته به ندرت، زوج هایی هستند که می توانند با رعایت نکاتی بر این مشکلات غلبه کنند. در این مواقع چه کار می کنید؟ نکته مهم و اساسی این است که دقیقاً با بررسی مراحل، بدانید که نتیجه ی این ارتباط چه خواهد بود؟ آیا در صورت جدایی، می توانید براحتی این مسئله را قبول کنید و دچار افسردگی های ناشی از آن نشوید؟ لطفاً به راهکارهای زیر توجه کنید:

اگر با یکدیگر تفاهم ندارید

۱-تصمیم بگیرید

اولین اقدام این است که خودتان با خود کنار بیایید و به این نتیجه برسید که کدام راه بهتر است. جدایی یا ؟! البته، بعضی اوقات هر دو طرف با رابطه ای بدون استرس سالها در کنار هم هستند و شاید تنها به ندرت درگیریهای کوچکی داشته باشند. امّا در مقابل بیشتر دختر و پسر ها با وجود اختلافات ممتد، باز هم نمی توانند بر وابستگی ها و عواطف خود غلبه کنند و این رابطه هر روز پیچیده تر می شود.

۲-در صورت تصمیم به جدایی، کاملاً رابطه خود را قطع کنید

زمانی که تصمیم به جدایی گرفتید، دیگر تحت هیچ عنوان این رابطه را ادامه ندهید، گاهی اوقات، یکی از طرفین با تحمیل و چسبیدن های بی هدف، تنها اوضاع را بدتر می کند و باعث اتلاف وقت خود و نفر مقابل می شود.

۳-مسئله را جدّی بگیرید

یکی از دلایل شکست های عشقی این است که طرفین از ابتدا اهداف خود را در این رابطه تعیین کنند، بیشتر دختر، پسرها تنها روی حساب ارتباطی معمولی و دوستی پیش می روند تا جایی که به دلیل وابستگی ایجاد شده، مشکلات شروع و جدایی بسیار دردآور می شود.

خودتان را تست کنید

۱-درصد خوشبختی خود را بدانید

جدایی در روابط، کاری بس دشوار است. شاید سوالاتی از این قبیل در ذهن شما شکل بگیرد، آیا این آدم اصلاً ارزش دوستی را دارد؟ در صورت جدایی، می توانم فراموشش کنم؟ حتّی اگر تصمیم بگیرید، او را فراموش کنید، همواره خاطرات در ذهن شما باقیست. برقراری ارتباط در ابتدا آسان، ولی به تدریج با گذر زمان و بروز مسائل جدید، پیچیده می شود. بنابراین از همان ابتدای شروع رابطه، چگونگی و ارزش طرف مقابل، عواطف و … را در نظر بگیرید، در غیر این صورت، در آخر مجبورید متحمّل افسردگی و غصّه های ناشی از جدایی باشید.

۲-تعهد را همواره در نظر داشته باشید

یکی از اشتباهات برخی این است که هر حرفی که طرف مقابل بزند، در نهایت سادگی و در ابتدای رابطه باور می کنند، شاید تمام حرفها و واژه هایی که به شما می گوید به کس دیگر هم بگوید! به دنبال علائمی باشید که نشان دهد تنها شما در زندگی او هستید، آیا وی تعطیلات آخر هفته را با شما سپری می کند؟ به مراسم ها، مثل، تولدتان یا … اهمیّت می دهد؟ و… اینها همگی نشانه ی نزدیکی رابطه و تعهد طرفین نسبت به یکدیگر است. در غیر این صورت، شاید شما آخرین یا تنها نفر زندگی او نیستید!

۳- شاید آخرین فرصت شما نباشد

در شروع رابطه به این فکر نکنید که این آخرین فرصت عاشقیست! به سرعت تصمیم نگیرید، قبل از اینکه رابطه شما نزدیک تر شود، طرف خود را بشناسید، چرا که با شروع یک رابطه، هیچ تضمینی برای موفقیت یا خوشبختی و ادامه ی آن وجود ندارد.

درگیریهای عشقی و جدایی ها همواره به ایجاد استرس و افسردگی در دو طرف منجر می شود. همیشه منتظر کسی باشید که ارزش آن را داشته باشد. باز هم تاکیید می کنیم که در تصمیم گیری های خود عجله نکنید، در رویاهای خود غرق نشوید، اجازه دهید با گذر زمان، ابهامات و مشکلات بروز کند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 11:3  توسط برکلی قزل  |